اشتیاق شهادت؛

 

 

علیرضا مسئول محور پشتیبانی لشگر بود. یکی از بچه های وظیفه که در تدارکات و پشتیبانی خدمت می کرد، قبل از شروع عملیات دوره ی سربازی اش تمام شد.
پیش علیرضا آمد و گفت:
– خدمتم تمام شده، برای تسویه آمده ام.
با این که قانون عملیات راه نمی داد کسی به مرخصی برود و تسویه و ماموریت هم قدغن بود، علیرضا نگاهی به سر تا پای سرباز انداخت و دلش نیامد نگهش دارد تا پایان عملیات. لبخندی زد و برگه تسویه را از دستش گرفت و امضاء کرد.
سرباز امضاء را که گرفت، سراسیمه دوید و از ما فاصله گرفت. دور و نزدیک، رسید به حلقه چند نفره ی بچه ها که بگو و بخندشان گل کرده بود. صدایش زدند، ایستاد و با آن ها همکلام شد؛ چند لحظه حرف زد و سراسیمه به طرف ما برگشت. هول بود و عرق نرمی به پیشانی اش نشسته بود. چسبید به علیرضا و گفت:
– آقای ناصری، خیلی دوست دارم در عملیات امشب شرکت کنم. می دانم خدمتم تمام شده؛ اما اجازه بده بعد از عملیات برم.
علیرضا نگاهی به چهره ی معصوم و تکیده سرباز انداخت. سرش را تکان داد و با قاطعیت جواب داد:
نه امکانش نیست.
سرباز پشت سر هم اصرار می کرد و علیرضا را قسم می داد. کم مانده بود به دست و پایش بیفتد. چند باری به حرف هایش محل نگذاشت؛ اما شانه به شانه با ما می آمد و التماس می کرد. بالا می رفت و پایین می آمد که الا و بلا باید در این عملیات شرکت کند. علیرضا کلافه بود. ایستاد و به چشم های سرباز زل زد:
– عزیزم! خدمتت تمام شده،  الان خانواده ات چشم به راه تو هستند. پایانی ات را هم گرفته ای، برو به سلامت!
سرباز فقط دهانش را می پایید و منتظر بود که حرف هایش تمام شود، همین که علیرضا ساکت شد، دوباره لابه و التماس هایش برای ماندن در خط و شرکت در عملیات، شروع شد.
من به جای علیرضا مانده بودم که با این سرباز چه کار کنم. سرباز هم ملتمسانه چشم در چشم علیرضا؛ تنها چیزی که قانعش می کرد، موافقت فرمانده بود که بالاخره پذیرفت. سرباز رفت که تا پایان عملیات در خط بماند، علیرضا دم آخر صدایش زد. مردد برگشت و با ترس و لرز ایستاد و گوش تیز کرد به طرف علیرضا که با صدای بلند گفت:
– مطمئن باش! تو از شهدا هستی.
سرباز رنگ عوض کرد. شوق عجیبی به جانش افتاد. داشت بال و پر در می آورد. هم موافقت حضور در عملیات را گرفته بود و هم برات شهادت. لبخند زنان مسیرش را طی کرد و دوید و به سنگرش رفت. پشت تیر بار مستقر شد. یک ساعت بعد، آتش دشمن سنگین شد. منطقه زیر گرد و غبار رفت. زمین و آسمان به هم دوخته شد. بچه ها پناه گرفتند در سنگرهایشان.
آتش دشمن که نشست، فریاد بچه ها بلند شد. نیروهای امداد به سراغ مجروحین آمدند. من هم دنبالشان دویدم. از بین زخمی ها رد شدم. پاچه های شلوارم خونی بود. رسیدم به سنگری که سرباز پشت تیربارش ایستاده بود. صدایش زدم و منتظر ماندم؛ جوابی نشنیدم، نزدیک رفتم، سرش را گذاشته بود روی تنه اسلحه، بلندتر صدا زدم، باز هم چیزی نگفت. دلم لرزید، مطمئن بودم اتفاقی افتاده، حرف های علیرضا را در ذهنم مرور کردم:
– مطمئن باش! تو از شهدا هستی.
دستم را روی شانه ی سرباز گذاشتم. خون از پیشانی اش سرریز کرده و در محاسنش گم شده بود. ترکش خمپاره سر و صورتش را زخمی کرده و به شهادت رسیده بود.

 

راوی: موسی بهادری همرزم سردار شهید علیرضا ناصری

منبع: کتاب «ناصر لشکر» – زندگی نامه و خاطرات سردار شهید علیرضا ناصری

 

www.shahidnaseri.ir
۱۴۰۰/۰۸/۰۸

سوابق و فعالیت‌ها
سلام بر همه مجاهدین راه خدا که از دستورات الهی بدون هیچگونه عذر و بهانه ای اطاعت و جانفشانی می کنند و سرانجام در راه خدا به شهادت می رسند. سلام و درود خداوند به رهبر کبیر انقلاب حضرت امام خمینی فرزند پاک امام حسین ( ع ) و پرچمدار مبارزه با ظلم و استکبار در عصر حاضر، سلام و درود بر آن مجاهد نستوه که شب و روز ، یک لحظه از یاد خدا غافل نیست. کما این که مسئولیت سنگینی بر دوش دارد. سلام و درود خدا بر ملت مسلمان ایران که از این مصیبت ها و گرفتاری ها خسته نشده و نمی شوند. امیدوارم که خسته نشوند تا انقلاب خود را به جهانیان صادر نمایند.